آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

372. امسال ما !

2 عید رفتیم خونه ی بابایی ... بابایی اینا 16 فروردین میرن پیش دایی آرش اینا ... آییییییییی دلم میخواد منم برم   اگه ویزا نمیخواست میرفتم ... ولی بهرحال ... تا روز 7 م مهمون نداشتیم و فقط مهمونی میرفتیم ... که پسرخاله ها از قم اومدن خونمون دقایقی ... 8 م نی نی عمو مرتضی و خاله الهه بدنیا اومد به اسم مانیار ! فعلا هم تو دستگاهه طفلی اخه زود بدنیا اومد  از دیشب هم مامانبزرگه اومده اینجا دیگه تا کی ش رو نمیدونم ! یه جا خوندم به بچه هاتون بگین بهتون افتخار میکنم ... من بهش میگم اون هر هر میخنده ! بعدم خوندم که از بچه بپرسین با عیدیاشون میخوان چیکار کنن ... امیتیس میگه میخواد اسمارتیز بخره ! بدم بهش ؟  هی میگه ب...
11 فروردين 1394

369.مامان بی حوصله و دخترک شیرین زبون

بی حوصله م ... کلا روزای اخر سال رو دوست ندارم ... یه جورایی هم دوست دارم هم دوست ندارم ! از حرفاش که برا دوستام میفرستم اسکرین شات گرفتم یهویی مینویسم ! دیگه حس هر روز نویسی ندارم !!! راستی عیدی گوشی گرفتم شادم  امیتیس به هلیکوپتر میگه هله ترتر ! یه روز داشتم کتاب میخوندم اومد کتابمو بگیره ... بهش کتاب رو ندادم رفتش پشت در گفت اه دیوونه کرد  شبها که میخواد بخوابه پروژه داریم ... باید قصه ی زرافه رو براش بگیم ... این زرافه یه بازی ه لگو ئه ... که داستان داره ... بعد توی این بازی زرافه پاش زخم میشه و چسب میزنه اینجاشو خیلی دوست داره ... حالا پست بعدی داستان رو مینویسم که یادگاری باشه براش :) خلاصه اول باید براش زرافه ک...
29 اسفند 1393

368. بی اینترنتی

جابجایی شرکت داشتیم و دو هفته قطع بودیم ... البته همراه اول داشتیم ولی خداییش دو زار نمی ارزه ... امیتیس بسیار بسیار بسیار لجباز شده ... اصلا حرف گوش نمیده ... هرچی من و باباش میگیم با لبخندی بر لب دقیقا کار برعکسش رو میکنه  ولی از نظر حرف زدن بسیار پیشرفت داشته و بعضا حرفهای کاملا بجا در زمان مناسب میزنه که ما غش میکنیم از خنده :) صبح بیدار شد به باباش میگه بابا شیر بده ... بابا میگه نه باید صبحونه بخوری ... چند ثانیه بعد برگشته میگه آیییییی دهنم چی شده ؟ شیر بده خوب شه  شبها براش قصه میگیم بعد یه بازی داره قصه ی اون بازیه رو باید براش تعریف کنیم ... یه زرافه س که پاش زخم میشه و از این قبیل ... بعد تموم که میشه میگه دوب...
11 اسفند 1393

364. امیسی لالا داره!

تو این 2 سال و 7 ماه فقط و فقط برای خواب اذیت کردی و میکنی ! ولی خوب لحظات نابی هم به وجود میاد :) دیشب رفتیم خونه ی خاله زری هم عیادت خاله و هم دیدن عباس اقا که از مکه اومده . کلی شیطونی کردی و حسابی خوابت میومد . تو ماشین داشتی میرقصیدی بعد دیدم ثابت شدی ! فهمیدم تو چرتی بعد بابا گفت امیتیس نانای کن با همون چشمای بسته میرقصیدی   چون تو ماشین بخوابی دیگه نمیخوابی این کار رو کردیم وگرنه کودک ازاری نمیکنیم هاااا بعد رسیدیم خونه خوابیدی هی میگفتی امیسی لالا داره ! بعد نمیخوابیدی ! برای اینکه نخوابی گیر دادی به لباست و خواستی خوشگله رو بپوشی! بعد دنبال o رو لباست میگشتی و میگفتی o  ِ ش کووو ؟؟؟ بعد پتو کشیدی رو سرت و می...
18 دی 1393

326. یهویی !

آقا همه چیز کاملا یهویی داره اتفاق میفته ! دیرز زنگ زدم وقت سفارت بگیرم گفت فردا بیا ! منم گفتم باشه !!! بدون فکر ... بابا کلی مدرک میخواد ... هیچی دیگه امیتیس برای اولین بار تنهایی موند مهد ... منم رفتم الهیه فرم گرفتم و رفتم بیمه ی سفر کردم و بعد زنگ زدن که بیتابی میکنه امیتیس ... رفتم برش داشتم و رفتیم عکاسی ازش عکس فوری انداختم و اومدیم خونه ... امیتیس خوابید و بابا اومد و من و مامانی رفتیم برای ترجمه ی مدارک ... بهار طفلکی هم از اونور بدو بدو داشت تا دعوتامه بفرسته ... شب رفتیم خونه ی مامانی اینا خوابیدیم که صبح امیتیس رو بیدار نکنیم ولی کله ی سحر بیدار شد ... هیچی باز بردمش مهد و رفتیم سفارت ... همه ی مدارک کامل بود بجز عکسهامون که جدی...
21 مرداد 1393

325. روزگار ما

آقا آمپس یعنی آدامس ! الان دیدم هی داره میگه آمپس رفتم دیدم آدامس ها رو چپونده تو دهنش ! امروز مامانی باهات فرانسوی تمرین میکرد :) بنجوق رو میگی بوق بوق :)))))))  پُقش رو درست میگی در عوض :) دیروز خونه ی احمد آقا زدی در دی وی دی رو باز کردی بعد میگی وا شددددددددد :دی  امروز هم رفتیم خرید لوازم مهد ...  آهان امروز رفتم مشاوره ... مشاور مهد خانم چیت ساز مثل اینکه مشاور مطرحی هستن ... تا حالا نرفته بودم برام جالب بود ... از روی دستخطم روانشناسی میکردن ... یه جورایی حس فال قهوه بهم دست داد  البته میتونم بگم 99% حرفاشون درست بود کلی هم راهکار های جالب دادن بهم ... ولی خوب 45 دقیق 80 تومن  روزای نسبتا خ...
19 مرداد 1393

324. این روزها

چند روزه مهد میبرمت ... 1-2 ساعت در روز و خودمم میشینم اونجا به کتاب خوندن :) خاله مربی رو دوست داری و با نی نی ها بازی میکنی اساسی ولی خوب حسابی جیغ هم میزنی ... یکی هم اینکه نوبتی سوار اسباب بازی شدن رو بلد نیستی :) 3 شب پیش بردمت حموم یه لحظه دیدم جیغ میکشی که فهمیدم اسپری لکه بر لباس رو زدی تو چشمت :( سریع با اب فراوون شستم در همین حین روش رو هم خوندم که نوشته بود با اب بشویید ... بعد زنگ زدم اورژانس اونا هم گفتن کارم درست بوده و بعد زنگ زدم به دکتر خاله فرناز اونم گفت مهم نیست ولی در آخر بردمت لبافی نژاد که اونا هم چک کردن و گفتن مشکلی نیست شکر خدا :* آخه فضولچه تو به اون چیکار داشتی ؟؟؟ کلماتی که میگی خیلی بانمک شده ... بابا بهت ...
14 مرداد 1393